محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
930
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
بيت آسمان را حلقهء فرمانبرى در گوش كن * بر كميت مىنشين خنگ طر بر اغوش كن و بمعنى گوش نيز آورده در فرهنگ و بمعنى سرگين ساير حيوانات « 1 » نيز آورده [ 1 ] . مثال اين معنى يوسف عروضى گويد : بيت « 2 » آن روى او نگر چو يك آغوش غوش خشك * آن موى او نگر چو يك آغوش غوشنه غرمانوش - [ به راى مهمله و ميم و نون . به وزن افلاطون ] طرخون « 3 » باشد و غربانوش نيز به نظر رسيده - - كه بجاى ميم باى موحده باشد - - [ 2 ] . غنجموش - [ بنون و جيم و ميم - به وزن اشكبوس ] غوك باشد و در فرهنگ غنجرش و غنجمرش به اين معنى آورده و مثال غنجمرش بيتى از شاعرى كه نامش معلوم نبود آورده : [ بيت ] همچو شيرم روز و شب اندر غرش * ذكر نامت مىكنم چون غنجرش غرش و غراش - [ هر دو بفتح ] خشم و خراش باشد در نسخهء ميرزا و در زفانگويا غراس و غرس - هر دو بسين مهمله . اول بكسر غين و دوم بضم غين - خشم و خروش باشد [ 3 ] . غيش - [ به وزن كيش ] غم و اندوه بسيار باشد و بمعنى هر چيز انبوه مانند بيشه و غير آن نيز آمده در فرهنگ [ 4 ] . مع الفاء غف - [ بفتح ] موى جعد باشد . مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 2 » مشاطه بود دست ظفر تا بگشايد * در معركه از باد صبا رايت توغف « 4 » مع القاف غيداق - [ بفتح غين با دال مهمله ] نام موضعى است نزديك دشت قبچاق كه تيرهاى آنجا نيك سخت و راست مىباشد و اگر بر سنگ زنند نشكند و آن تير را غيداقى گويند .
--> ( 1 ) - « س » : ليوانات . ( 2 ) - « س » ندارد . ( 3 ) - بجز « ب » « ن » : خون . ( 4 ) - « س » : عف . ( 1 ) در برهان معنى نگاه و تفرج و ديدن و برهنهء مادرزاد ( غوشت ) نيز دارد . ( 2 ) برهان صورت اخير را ندارد و گويد بمعنى بيخ حشيشى كوهى نيز هست كه آن را عاقر قرحا گويند . ( 3 ) در برهان غراش معنى اندوه و غم نيز دارد . ( 4 ) در حاشيهء برهان ( مصحح دكتر معين ) است كه اصل كلمه « وغيش » است و در شعرى شاهد از سوزنى و شعر ديگرى شاهد از اسدى آن را خطا خواندهاند . رجوع به وغيش شود .